مرگ...

 
 

مرگ از زندگی پرسید: آن چیست که تورا زیبا جلوه میدهد و مرا زشت و تلخ؟

زندگی خندید وگفت:دروغ هایی که در من و حقیقت هایی که در توست...

                  




در این شهر صدای پای مردمی است که همچنان که تو را می بوسندطناب دار تو را می بافند

مردمی که صادقانه دروغ می گویند و خالصانه به تو خیانت می کنند

دراین شهر هر چه تنها تر باشی بهتر است




سخت است برفراز بلندترین شاخه نشستن

اما چه باک

کز فراز این بلندا

گسترده ترین منظر جهان پیداست

هر چند کوتاه




مرا گرم کن

در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

 




صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است

که در انتهای صمیمیت حزن می روید.

سپهری




ازخانه به در ,از کوچه برون, تنهایی ما سوی خدا میرفت. در جا ده, درختان سبز,گل ها وا, شیطان نگران:اندیشه رها میرفت. خار آمد ,وبیابان,و سیراب. کوه آمد و خواب. آواز پری : مرغی به هوا میرفت؟-نی, همزاد گیاهی بود , از پیش گیا میرفت. شب می شد و روز. جایی, شیطان نگران : تنهایی ما میرفت.سپهریچشمکتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید




از هجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب / مرده ای را جان به رگها ریخت / پا شد از جا در میان سایه و روشن / بانگ زد بر من مرا پنداشتی مرده/ وبه خاک روز های رفته بسپرده؟/ لیک پندار تو بیهوده است/ پیکر من مرگ را از خویش میراند/ سرگذشت من به زهرلحظه های تلخ آلوده است / من به هر فرصت که یابم بر تو میتازم / شادی ات را با عذاب آلوده میسازم / با خیالت میدهم پیوند تصویری / که قرارت را کند در رنگ خود نابود / درد را بالذت آمیزد / در تپش هایت فرو ریزد / نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود / مرده لب بر بسته بود / چشم می لغزیدبر یک طرح شوم / می تراوید از تن من درد / نغمه می آوردبر مغزم هجوم سهراب سپهری




سپیدار

 
 

جز صدای باران صدایی به گوش نمی رسید همه به خواب  فرو رفته اند لحافم را کنار میزنم و از پنجره به باغ نگاه میکنم ماه همچون فانوسی روشن نور خود را بر روی درختان میتاباند وشاخه وبرگ های آویزان درختان سپیدار زیر نور ماه میدرخشند گویی آنان را با نقره تزئین کرده اند و بوی نم باران و گل های محبوبه فضا را پرکرده اند وقلب مرا تسکین می بخشند کاش که صبح نشودبای بای